|
نبودم و نپرس چرا نیستم داغونم و از بی آرامشی خستم چرا دیگر خداوند نمی دهد شادی بر دل ای بنده چرا دیگر باران نمی زند ؟ مگر مرگه اگر مرگست پس چرا این گونه خاموش ؟ اگر دردیست چرا درد من بی دردیست ؟
چه قدر سخت می توان طعم تلخ
چهره ها را با عسل خریداری کرد و شیرینی لبخند را مزه مزه کرد ای کاش ما آدمیان اندکی کوچک
می شدیم و در قاب عکس هایمان خود را جا می دادیم تا لبخند را بی هیچ بهانه ای بر
لبهایمان نقش ببندیم به راستی که در عکس ها چه خنده
هایی از عمق وجود می کنیم . نویسنده : دختر پریشون
باز این قلم شکسته شد
قلم شاد زیستن همه ی وجودم شده غرق در افکار ابلهانه ؛ خاطراتی که بیهوده باریدن گرفته اند تا ذهن خشک من را تر کنند و من هم شده ام بیابانی که سیراب قطره های آب است . دیگر چشمانم آن برق پیشین را ندارد و تنم آن نشاط همیشگی را انگار انگار که به خواب رفته ام تا مدتی طولانی تا لحظه ای که دیگران بیدار شوند باز هم یک فکر بی معنا ! خیال رسیدن به بیداری . نویسنده : دختر پریشون
می خواهم خیس یک رویا باشم تا کسی نداند آن باطن غمگین من را ونبیند آن چشمانی که گونه ها را دریا می سازند . نویسنده : دختر پریشون
شیشه ها هم با من قهرند و رویشان را از من برگرداندند. شیشه ها ؟ و می گریستند. باران دیگر نمی بارد و آب را بر لبهای تشنه ی من جاری نمی سازد . پس این قطره ها ؟ اشک های شیشه اند! انگار روز ها با من واژه ای ، دیگر نمی گویند و با سرعت از پیش من گذر می کنند . گویی حتی ثانیه ها هم دیگر معنا ندارند . آفتاب گونه ی من را نوازش می کند . بی هیچ بهانه ای ، بی هیچ گرمایی ، بی هیچ دلیلی ؛ برای بودنش . احساس می کنم فاصله ای بین من و روز و شب نیست . شاید من به آن ها پیوستم . قانون این واژگونی و پراکندگی چیست ؟ قانون افکاری که بی هیچ دلیلی به دنبال راهی برای هویدا شدن می گردند ؟ قانون ! قانون ، قانون بیداریست . شاید وقت این رسیده که چشمانم را باز کنم ؛ برای ............. کاش می دانستم برای چه .
گاهی آدم می خواهد از این دیار پریشان پر بکشد و این گوی جهانی را بچرخاند تا زمانی که گیج و خمار به خواب برود. می خواهم پرواز کنم تا بی نهایت . این زمین را آغشته از عطر خود به خواب ببرم ، اما چیزی در این دیار و جود دارد که مرا اجازت نمی دهد بال هایم را به هم زنم و پرواز را تجربه کنم . آری ! این عطر نان و پنیر مهر ، این گرمای دست مادر ، این اشک شوق وصال ، این خط صاف چهره ام که گاهی رو به منحنی می رود و حتی این با هم به خواب رفتن ها . دروغ ، کینه و دشمن را تنها به خاطر زیبایی ها فراموش خواهم کرد و تنها دلیل بودنم همین است . من غروب را تجربه می کنم تا به طلوع برسم .
من محو عطر گل های یاس کبود مست صدای های کودکانه غرق لذت های بچگانه این جا من و نوشته هایم در یک نقطه به هم رسیده ایم و من با قلم خویش می زنم باران جوهر را تا فاش سازم لحظات امروزم دیروز درختان بی برگ زمستانی جوانه زدند دیروز بهار شد و وجود کبود من در معنای خورشید غروب کرد امروز طلوعی دیگر داشتم امروز ماهی ها می رقصند گل ها می خندند ابر ها هم آغوش یک دیگر شده اند باران می بارد ابر ها آسمان را نورانی جلوه می دهند و می سوزاند ذهن سوخته ام را و من خاکسترش را به باد می سپارم . احساس می کنم روز تازه ایست نویسنده:دختر پریشون
در این جا اشعار من خفته اند . بر خود رنگ غم دیده اند و در یک نگاه جریانی از اندوه گشته اند . چرا دستان سردم گواه نمی دهند این سکوت ذهنم را , چرا شکست سکوتم با اشک چشمانم خود را می نماید.فریاد ها ذهن مرا واژگون ساخته اند و زمزمزه می کنند که در این سفر جاده های بیکران مرا تنها خواهند گذاشت . من تهی بودن را احساس می کنم و می دانم که چتر وجودم باز نخواهد شد و من خیس از باران غم خواهم شد .
من نمی خواهم همه غصه شوم و نمی خواهم که رویا هم شوم یا که یک قصه شوم تو بشوران همه غم هایم را تو ببار تو ببار باران باران ببار تا خیس شوم مثل همیشه باران ببار و اشک هایم را پناه ده باران پر از حرفم باران پر از اشکم پس تو ببار و اشک هایم را بپوشان این ذره ناچیز وجودم را با قطره هایت تو برویان پس تو ببار تا من وجودم را به عشقت چتر سازم واین کویر پر ز خالی ام را من سبز سازم واین ترانه را به امید وصالت تر سازم باران منم این همه فریاد بی دردی و تو همه ابر پر از دردی تو را قسم بر پاکی ات و بر زلالی ات باران ببار تنها ببار نویسنده:دختر پریشون
کج نشستم تا دنیا مرا نیم رخ ببیند خندیدم تا دنیا غم را نبیند اما راست میگویند چشم ها خیلی زود پنهان و ادم ها را اشکار میکنند چشمانم فرمان (صبرکن)مرا نشنیده گرفت در یا چه ای از غم بر گونه هایم ساخت خواستم طبیب خاطرات بیمارم باشم اما غافل از اینکه حال هایم درمان می طلبند خواستم برگردم عقب بروم سرکی در گذشته ی ویران شده ام بکشم دریغ یخ های زیر پایم به سستی خود می گریست و لحظه ای بعد من در بیکران دریا ی افکارم غرق شدم در نهایی ترین لحظات در اب می دویدم چشمانم را که چه اندوهگین سیاه پوش ذهن پریشانم شده بود نویسنده:دختره پریشون
|
About![]()
دیروز به من گفت فردا فردا به من گفت دیروز من ماندم و امروز هایی که در عین وجود هرگز نیامد Archivesآبان 1388اردیبهشت 1388 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 Links
----------ajim---------- |